زمانی مدرس من قطعه والس شماره 16 شوپن را جلو من گذاشت و گفت بزن. خط اول و دوم را قرار بود که تمرین کنم و هفته بعد تحویل بدم. اولین چیزی که توجه من را جلب کرد، و یا در‌واقع یک سئوال در ذهن من ایجاد کرد این بود که چرا من هیچ چیزی از صدای دست چپ متوجه نمی شوم. از معلم پرسیدم: “من متوجه نمیشم دست چپ چه میکنه؟!!”

معلم چند لحظه من را نگاه کرد و با نگاهش از من خواست که ادامه بدم و از کنار من رد شد. برداشت من این بود که دیگه این سئوال رو نپرسم و به دنبال حل این مسأله نباشم. اونجا نقطه‌ای شد که خیلی جاها که صدایی را تشخیص نمی دادم، سعی میکردم این نفهمیدن، نشنیدن را که برایم رنج بود نادیده بگیرم و به اون قسمت گوش ندم. خب اوایل شاید جواب بده اما کم کم با انوانسیون های دو صدایی باخ و بعد سه صدایی، مشکل به اوج خود رسید. عملاً دست من بسته شده بود و هر چند که سعی میکردم این قطعات را خوب بزنم، اما عملاً خیلی کم بهشون گوش میکردم.

چند سال کار مداوم روی پیانو من را به این نتیجه رساند که هر چند می‌توانم قطعات نسبتاً مشکل را بنوازم اما از شنیدن این قطعات عاجز هستم. اون موقع بود که تصمیم گرفتم به کلاسهای رایج سلفژ رو ریتم خوانی و هارمونی برم.

اگر وارد جزئیات نشویم کتاب‌ها و جزواتی که در سلفژ و هارمونی با آن‌ها سر و کله زدم، یک وجه اشتراک دارند. به شما می‌گویند که فلان نت چیست؟ فلان ریتم چگونه است؟ فلان آکورد چگونه است و چه کاربردی دارد؟ و این را بایست شما یاد بگیرید و یا حفظ کنید.

دقیقاً سئوال اصلی همین جاست. شما نت ها را می خوانید، شما بارها و بارها گام را می خوانید. اما آیا با تکرار خواندن نت دو، با تکرار خواندن یک گام شما به توانایی خواندن یک نت دو، یک گام می رسید. در ریتم هم مسأله سر همین جاست. و یا در هارمونی و آکوردها و شناخت وصل آکوردها و ارتباط اونها هم به همین شکل هست.

 

زمانی مدرس من قطعه والس شماره 16 شوپن را جلو من گذاشت و گفت بزن. خط اول و دوم را قرار بود که تمرین کنم و هفته بعد تحویل بدم. اولین چیزی که توجه من را جلب کرد، و یا در‌واقع یک سئوال در ذهن من ایجاد کرد این بود که چرا من هیچ چیزی از صدای دست چپ متوجه نمی شوم. از معلم پرسیدم: “من متوجه نمیشم دست چپ چه میکنه؟!!”

معلم چند لحظه من را نگاه کرد و با نگاهش از من خواست که ادامه بدم و از کنار من رد شد. برداشت من این بود که دیگه این سئوال رو نپرسم و به دنبال حل این مسأله نباشم. اونجا نقطه‌ای شد که خیلی جاها که صدایی را تشخیص نمی دادم، سعی میکردم این نفهمیدن، نشنیدن را که برایم رنج بود نادیده بگیرم و به اون قسمت گوش ندم. خب اوایل شاید جواب بده اما کم کم با انوانسیون های دو صدایی باخ و بعد سه صدایی، مشکل به اوج خود رسید. عملاً دست من بسته شده بود و هر چند که سعی میکردم این قطعات را خوب بزنم، اما عملاً خیلی کم بهشون گوش میکردم.

چند سال کار مداوم روی پیانو من را به این نتیجه رساند که هر چند می‌توانم قطعات نسبتاً مشکل را بنوازم اما از شنیدن این قطعات عاجز هستم. اون موقع بود که تصمیم گرفتم به کلاسهای رایج سلفژ رو ریتم خوانی و هارمونی برم.

اگر وارد جزئیات نشویم کتاب‌ها و جزواتی که در سلفژ و هارمونی با آن‌ها سر و کله زدم، یک وجه اشتراک دارند. به شما می‌گویند که فلان نت چیست؟ فلان ریتم چگونه است؟ فلان آکورد چگونه است و چه کاربردی دارد؟ و این را بایست شما یاد بگیرید و یا حفظ کنید.

دقیقاً سئوال اصلی همین جاست. شما نت ها را می خوانید، شما بارها و بارها گام را می خوانید. اما آیا با تکرار خواندن نت دو، با تکرار خواندن یک گام شما به توانایی خواندن یک نت دو، یک گام می رسید. در ریتم هم مسأله سر همین جاست. و یا در هارمونی و آکوردها و شناخت وصل آکوردها و ارتباط اونها هم به همین شکل هست.

 

 

شکل 1

و بعد

شکل 2

زمانی به مشکل می‌خورید که جزئیات آنقدر مورد اهمیت قرار میگرند که تولید محتوا یا کلیتی که بایست خلق شود در درجه دوم قرار می گیرد. از شما خواسته می‌شود که یک دایره کاملاً گرد کشیده شود (فرض کنید که برای کشیدن یک صورت یا خورشید و یا هر شکل گرد دیگری) و هر شکلی غیر از آن بایست اصلاح شود. از شما خواسته می‌شود که ریتم (شکل 3) چنگ نقطه داردولاچنگ را بخوانید و یا بزنید. تمام حالتهایی که در اجرای این ریتم به صورت طبیعی پیش می‌آید مثل شکل 4 بایست اصلاح شوند تا نتیجه نهایی حاصل شود.


 

شکل 3

شکل 4

 

اگر روی دیگر سکه را نگاه کنیم، اگر قرار باشد که سه ریتمی که اشتباهاً هنرآموز(شکل 3 ) به جای ریتم چنگ نقطه دار و دولاچنگ، اجرا میکند اصلاح نشود و تذکر داده نشود آیا به ریتم صحیح می رسیم؟

در واقعیت این مسأله کاملاً روشن است که شما به جواب نمی رسید و معلم هم برای همین به شما می‌گوید که بشمارید (شکل 5) تا به نتیجه برسید (چه با انگشتان و چه با دهان فرقی نمی کند) و شما می‌توانید این ریتم را حفظ کنید. اما با کمال تعجب به یک مشکل بر می خورید. ریتمی که حفظ کردید به سرعت فراموش می کنید! یا موقع اجرای آهنگ در خاطرتان نیست که این ریتم چطور بود! اگر از معلم بپرسید به شما خواهد گفت که نیاز به زمان دارید. به نظر می‌رسد در ابتدا بسیار سریع به هدف می‌رسید و این ریتم را آموخته اید، ولی در دراز مدت به فراموشی می سپارید، و دائماً بایست این مطلب را تکرار کنید و همینطور شمردن را هم بایست تکرار کنید. قطعاً دور از ذهن نیست که تا جایی پیش بروید که باور کنید اگر نشمرید قطعه را درست نخواهید زد.

شکل 5

پس شاید روی دیگر سکه اینگونه باشد که بپذیریم هنرجو یک صدای گنگ از قطعه می‌شنود و اولین صدایی که برایش بسیار ملموس خواهد بود ضرب آهنگ قطعه است. البته در صورتی که قطعه ضرب و ریتم پیچیده نداشته باشد.

وقتی یک قطعه ساده را با رعایت ضربها برایش می خوانید، می‌زنید و او با شما تکرار می کند. جدا از نظم اولین کششی که می آموزد، سیاه و یا سفید خواهد بود. در نتیجه تقسیم کردن کشش ها نه تنها برای او سردرگمی ایجاد نخواهد کرد بلکه قطعه را از یکنواختی رها کرده و باعث می‌شود که هنرجو بهتر گوش کند. در‌واقع وقتی هنرجو کشش سیاه را آموخت کافی است که در یک ضرب دو تا نت بزند و به چنگ برسد. هنرجو دائم مشغول تمرین ریاضی و تقسیم در آهنگ است. گاهی بایست کشش سفید را تقسیم کند، تا به سیاه برسد و گاهی بایست کشش سیاه را دو برابر کند تا به سفید برسد و یا کشش سیاه را نصف کند تا به چنگ برسد. در‌واقع خود را درگیر جزئیات بی شمار نکرده و به سراغ یک مفهوم کلی می رود، چرا که او به یک بینش از نسبت کشش ها رسیده است.در کودکان متوجه شدم، که بسیار علاقه‌مند هستند که آهنگها را بدون شمردن بنوازند. خب برای اینکه یک آهنگ درست خوانده شود و یا زده شود، نیاز هست که به بخشهای کوچک و قابل فهم تقسیم شود و یک کلیت حفظ گردد. به عنوان مثال یک فریز (phrase ) از آهنگ حفظ شود و یا تکرار شود و شمردن در درجه دوم اهمیت قرار داشته باشد. جالب اینجا بود که کودکان بعد از یک مدت 4 یا 5 ماهه نسبت کشش سفید و سیاه را درک میکردند و بدون اینکه قطعه را شنیده باشند و یا اینکه بشمارند، فقط به این دلیل که ضرب را تقسیم‌بندی می‌کنند نتیجه و طرح کلی مطلوب از قطعه را می توانستند اجرا کنند. اما بزرگسالان بیشتر علاقه‌مند به شمارش هستند تا حفظ کردن و تکرار کردن فریزهای موسیقی. و همین جاست که اگر روش آن‌ها اصلاح نشود، چند برابر زمان می‌برد تا این کشش ها را بیاموزند.اینکه ما بین فهمیدن و حفظ کردن مطالب گردش میکنیم یک امر گزیر ناپذیر است و نقد بر حفظیات نیست، اما همانطور که یک کودک هم زمان که کلمات مادر، پدر، دوست داشتن را می آموزد، یک درک در حد تجربیات پیشین خود از مفهوم این کلمات دارد و با این معانی زندگی کرده است، در هر جایی از موسیقی که قرار داریم، اگر یک ریتم را در کلاسی جداگانه آموختیم نیاز به درک و امتحان و فهمیدن آن مطلب هم داریم. بهترین جا برای آزمایش این مطلب در شنیدار و گوش کردن به موسیقی است. اینجاست که ما را به نقطه‌ای صحیح سوق خواهد داد. اگر دست به اینکار بزنیم، اگر زمانی که یک ریتم چنگ نقطه دار و یک دولاچنگ را حفظ کردیم، آن را به بوته آزمایش بگذاریم به مرور متوجه خواهیم شد که اگر در قطعه‌ای از بتهوون با تنوع ریتمیک بسیار ، و یا قطعه‌ای با تمپو بسیار بالا جستجو کنیم خودمان را سر درگم می کنیم. بایست انتظار بکشیم تا شاید چیزی را در این قطعه تشخیص بدهیم. اما با رجوع به قطعات فولکلور بعید نیست که قطعه‌ای پیدا کنید که فقط یک ساز ملودی را می نوازد و یک ساز ضربی هم ملودی را همراهی میکند و هر دو دقیقه‌ای هایی را فقط با همین ریتم پیش می برند. اینجاست که تازه به اصطلاح ما می‌شنویم و نقطه ی شروع ماست.این مطلب را به سلفژ آوازی و قواعد هارمونی و فرم و درجای خود در تکنیک های نوازندگی هم می‌توان تعمیم داد. زمانی که یاد می‌گیرید یک نت را درست بخوانید حتماً در یک آهنگ ساده هم این مطلب را امتحان کنیم. آیا در یک قطعه شنیداری هم می‌توانیم نت دو را تشخیص بدهیم و یا چیزی که می‌توانیم تشخیص بدهیم زیر و بمی صداست. اگر کادانس ها را می آموزید، آیا فارغ از هارمونی می‌توانید نقاط ایست را در آهنگ بیابید؟ و قطعاً اگر اینطور باشد موتیو و پریود موزیکال را هم در یک قطعه از لحاظ شنیدار تشخیص خواهید داد. و اینجاست که فاصله ی بین حفظیات و معلومات و آن چیزی که می‌فهمیم کم خواهد شد و در شما ماندگاری یک آموخته بیشتر خواهد شد. و یا شاید شما نتوانید کادانس را تشخیص بدهید و گذرتان به کتاب فروشی بیافتد که کتاب فرمی هم در قفسه آنجاست و کتاب را به خانه ببرید و با فیگور و موتیو آشنا شوید و آنگاه تازه کادانس را در قطعات بیابید.معروف است که برنستاین رهبر ارکستر شهیر روزی برای تمرین گوش مطلق تصمیم گرفت که یک ماه را در یک اتاق سپری کند و زمان را صرف حفظ کردن یک نت بگذراند و بعد از یک ماه با شکست از آن اتاق بیرون آمد. این دقیقاً اتفاقی است که برای تعداد زیادی ار هنرجوها می افتد. از اتاق موسیقی بیرون می‌آیند و با برچسب استعداد موسیقی ندارند و یا زحمت کافی نکشیده اند و یا به اندازه کافی در آن نماندند فارغ التحصیل می‌شوند و کسانی که در حیطه آموزش قرار دارند با بیان اینکه طی مدارج بالا در موسیقی برای هر کسی امکان‌پذیر نیست وقت شان را صرف طبقه بندی هنرجو و یا اسنعدادیابی و نخبه پروری میکنند. اما واقعیت‌های تلخی هم وجود دارد که شاید نظام آموزشی موسیقی با مشکل روبروست و یا اینکه کسی که می‌تواند نتی را بشنود نیازی ندارد که یک ماه خودش را در اتاق حبس کند و یا سراغ معلمین بیاید تا برایش نام گذاری کنیم. و شاید بیراه نباشد که بیوگرافی و داستانهای کسانی که به اصطلاح موفق شدند و خود آموخته بودند و یا به نوعی نظام آموزشی را ترک کردند بسیار محبوبیت دارد.